ذبيح الله صفا
1053
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
درين فكر و انديشه جانم بسوخت * تن خستهء ناتوانم بسوخت دريغا دريغا دريغا دريغ * دريغا كه بستند راه گريغ مگر پير ميخانه كارى كند * كه بر تربت من گذارى كند بفرمايد آن سرو آزاد را * همان ساقى پاكبنياد را كه ريزد يكى جرعه بر خاك من * برافروزد اين گوهر پاك من ( از ساقىنامه ) كفن بسى به از آن پيرهن كه بر تن مرد * نه از ترشح خوناب ديده تر باشد ازين چه شد كه عتاب تو خندهآميزست * كه زهر كارگر است ار چه در شكر باشد * چه باده است كزو جمله مست و مدهوشند * چه آتشست كزو كائنات در جوشند به گوش مجلسيان صبا بَريدِ صبا * چه گفته است كه خون مىخورند و خاموشند * فداى پاى او سر مىتوان كرد * ز خاك پايش افسر مىتوان كرد سر او چون شود گرم از مى لعل * چراغ از روى او برمىتوان كرد اگر خورشيد برنايد ميا گو * ترا خورشيد خاور مىتوان كرد * نگارينا هميشه شاد مىباش * چو گل خرم چو سرو آزاد مىباش ندانم اى پرىپيكر كه گفتت * بتن سيم و بدل فولاد مىباش محمد بيستون آسمان را * بناله تيشهء فرهاد مىباش * دلى دارم چو خم باده در جوش * لبى همچون لب پيمانه خاموش چو كرم پيله از جور زمانه * هم اندر زندگى گشتم كفنپوش مرا در زير اين گردنده گردون * چراغى دان نهفته زير سرپوش * ايام مرا به كار نگذاشت * جز بىدل و بىقرار نگذاشت گفتم كه شوم بروزگار اهل * نااهلى روزگار نگذاشت